تبليغاتX
:باران عشق:که بارید هرگز چتر برندار


:باران عشق:که بارید هرگز چتر برندار

الان بیش از 6 ماه از فرسادن آخرین پست می گذره خیلی دوست دارم پست جدیدی بذارم ولی نمی دونم چرا نمتونم،شاید اصلا حرفی برای گفتن نیست....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 14:28 توسط سهیل| |

عید مبعث رسول اکرم (ص) بر همگان مبارک

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 15:30 توسط سهیل| |

چقدر سخته که عشقت روبه روت باشه،نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی،نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب،نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار،نتونی هم زبون باشی

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پراز خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپرشه،نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخرشه،نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته بی روح شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا شی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 11:57 توسط سهیل| |

نمیشه دل به هر کس داد نمیشه از نفس افتاد

پرنده با پر بسته نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز فقط از ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه

دوباره سربده هق هق بذار دست صدا روشه

نمیشه دل به هر کس داد ،نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفت و راهی شد،رسید اما به یک بن بست

چه رسم ناهماهنگی، همیشه رسم تقدیره

نمیشه بود و عاشق بود واسه عاشق شدن دیره

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز فقط از ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه

دوباره سربده هق هق بذار دست صدا روشه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 23:48 توسط سهیل| |


دهه ی اول محرم سال 1389 هم گذشت.امسال نسبت سال های گذشته خیلی چیزا تغییر کرده بود.
اول همه اینکه یک هیئت جدید توی کوچه پس کوچه های خیابون یادبود رفتیم که متفاوت با همه هیئت ها بود مثلا میانگین سنی افراد داخل این هیئت 40 سال به بالا بود طوری که فکر کنم من کوچکترین فرد توی اون جمع بودم ، بانی مجلس خودش بالا 70سال سن داشت.
دوم اینکه برعکس همه هیئت ها که به خاطر یه دونه غذا مردم توی سر و کله هم می زنن توی این هیئت به زور یهت می گفتن تورو خدا چند تا غذا بخور اگه هم نمی تونی بخوری با خودت باید ببری .
سومین و مهمترین مورد اینکه کسی رو توی این هیئت دیدم که خیلی مرد بزرگیه، اولین بار که دیدمش شکه شدم البته بگم که اونم شکه شد و بعضی اوقات نگاهی معنادار بهم می کرد و من هم شرمنده از گذشته سرم رو پایین می انداختم وهر شب هم طوری می شد که یه جوری چشامون به هم می افتاد.
هر شب بعد از هیئت می رفتیم یک سقاخونه که فامیل دورمون بود ولی خیلی خوش می گذشت فقط اینو بگم یک شب نتونستم اونجا برم پسر خالم گفت صاحبخونه نگران شده و سراغتو می گرفته و بهم گفته فردا شب با سهیل بیا.
تاسوعا با اینکه کمی مریض بودم بد نبود ولی عاشورا..........صبح زود کارم به بیمارستان وسرم و آمپول کشید بعدش هم توی خونه خوابیده بودم  روز خوبی نبود چون همش زجر کشیدم البته هنوزجای آمپولام درد می کنه.
معلوم نیست محرم سال دیگه زنده هستیم که باز تاسوعا و عاشورا رو ببینیم یا نه  

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 15:21 توسط سهیل| |

نمی دونم شبات ستاره داره

کسی از من برات خبر میاره

نمی دونی چقدر من غصه خوردم

نمی فهمم چرا هنوز نمردم

بیادت اشکه که می ریزه هر شب

گل خونه تو باغ پاییزه هر شب

شبا عطرت می پیچه توی باغم

همونجایی که اومدی سراغم

همونجایی که دستامو گرفتی

دلو دادی و دنیامو گرفتی

حالا من موندمو دستای بی تو

یه زخم کاری و دنیای بی تووووووووووو

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 23:27 توسط سهیل| |

خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم رها شم

خدارو چه دیدی شاید غصّه رد شد

دلم راه و رسم این عشقو بلد شد

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی

شاید غصه هامو تو چشمام بخونی

خدارو چه دیدی شاید دل سپردی

شاید عشقمونو تو از یاد نبردی

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشقو جدایی

می خوای پر بگیری به سمت رهایی

برای تو موندن دلیلی نداره

برات حرف رفتن شده راه چاره

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:18 توسط سهیل| |

چیه،چیزی شد،چرا ناراحتی؟!

دوست داری تا من نباشم تا کنارت باشه کی؟

شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی

شادیاتو تقسیم می کنی با یکی

دیگه که دوستش داری و تو روش حساسی

دوست داری عقاید خیلی شیک و وسواسی

انقدر اونو می خوای که اگه

 با اون باشی ومنو اتفاقی دیدی منو نشناسی

گفتم غرورمم زیر پاهات بذار له بشه

رفتی نذاشتی دوستیمون به سال بکشه

توی عین نداری واسه تو هر کاری کردم و

بی معرفت نیومد یه بار به چشمت

اونم مثل منه و تعصب داره رو تو

دوست داره همه جوره حفظ کنه آبروتو

مثل من حاضره با دنیا هم عوض نکنه حتی

یه دونه از اون تار موتو

خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو

برو با هر که می خوای رو به رو شو

بدون واسه من مرده اون کسی که یه روزی با یه دنیا عوض نمی کردم یه تار موشو

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 9:25 توسط سهیل| |

دو سه روزه که مات و بی ارادم             یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیر هواشیم         منو نسبت به تو مسئول کرده

  از اون رابطه ی معمولی ما               چه عشقی سرگرفت تو روزگارم 

دو سه روزه که بعد از این همه سال       واسه تو ادعای عشق دارم 

نمی بینی دارم جون میدم اینجا           نمی دونی به تو محتاجم اینجا

چقدر راحت منو وابسته کردی             دارم دیوونه می شم کم کم اینجا

                       می خوام مثل قدیما مثل سابق

                       یه وقت هایی یکی با من بخنده

                       یکی باشه که دستامو بگیره

                       یکی باشه که زخمامو ببنده

                       نمی بینی دارم جون میدم اینجا...  

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:27 توسط سهیل| |

سلام

سلام از ته دل ....

من برگشتممممممممممممممممم...

امروز گچ پامو باز کردم و از دست این گچ بی مروت آزاد شدم

این مدت همش خونه بودم واسه کسی مثل من که لحظه ای آروم نمی منه مثل زندان بود

خسته شدم بس که خوابیدم یا اینکه یه جا نشستم فقط یه فایده داشت اونم اینکه باز رفتم سراغ نقاشی

یه چیزایی کشیدم توپ که فکرشم نمی کردم

مرسی از همه ی دوست هایی که این مدت حالمو می پرسیدن انشالاه عروسیشون جبران کنم

فعلا یا علی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 23:18 توسط سهیل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ