ببخشید اگه این مدت نبودم و نتونستم آپ کنم آخه این مدت خیلی درگیر بودم.چون هم عضو هیئت مدیره انجمن علمی برق دانشگاه شدم،هم باید درس بخونم و هم برم سر کار.البته میدونم از این به بعد هم اوضاع همین طوره ولی سعی می کنم حتما بیام سر بزنم و... شکر خدا کلاسهای درسیم تموم شده و مثلا الان توی فرجه ی امتحانیم
دلتون پر مهر...........لبتون خندون
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:6 توسط سهیل
|
دلتنگی های من::::
نمی دونم چند بارو به چه اندازه دلم گرفته و بی حوصله شدم ولی اینو می دونم این روزها بدجور دلتنگم!
اول همه دلتنگ تنها رفیقمم،دوستی که ۱۴-۱۳سال از دوم ابتدایی تا سال سوم دانشگاه کنار هم بودیم،رفیقی که همدم روزهای تنهایی و بی کسیم بود.
هروقت دلمون می گرفت انقدر با هم قدم می زدیم و دردو دل می کردیم تا سبک می شدیم.
خیلی خوشحالم به جایی رفت که دوست داشت وآرزوش بود ولی با رفتنش من خیلی تنها شدم.
بعد از اون دلم برای روزهای خوش زندگیم تنگ شده،روزهایی که چیزی روی لبام بود به اسم خنده ولی حالا اگه هم باشه خنده های سوری و...
گاهی آرزو می کنم زمان به قبل برمی گشت تا طور دیگه ای آینده رو رقم می زدم ولی اینم شدنی نیست.
این روزها بیشتر از هر کاری می خوابم چون تنها زمانی که گذشته و فکر آینده عذابم نمیده زمان خوابه.
اینجاست که شعر خودم معنا پیدا می کنه:
کاش میشد با درختان حرف زد کاش میشد روزی بی غم رارقم زد کاش میشد با صدا، دل ز غم ها پاک کرد کاش مبشد با ابر ،بهر دوری لحظه ای پرواز کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:28 توسط سهیل
|
تنها شده ام::::::
دير گاهيست كه تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آيينه ز من بي خبر است
كه اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كنيد
تا نبينم كه چه تنها شده ام...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:21 توسط سهیل
|
تنهایی...
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:19 توسط سهیل
|
آخر قصه...
دیدی گفتم میری
دیدی گفتم دلمو به بازی میگیری
من سرگردونه ساده ،چه خیالا که نساختم
زدی آتیش به وجودم ، دیدی آخر تورو باختم
بی کسیمو ندیدی، ازم ساده بریدی
شدی حسرت قلبم، به غریبه رسیدی
نه دیگه نمی خوام آروم بگیرم
دیگه نمی خوام پای تو بمیرم
خودت اینو می دونی بد کاری کردی
برو دیگه نگو یه روزی بر می گردی
دیدی رفتی نموندی ، دلمو تو سوزوندی
دیدی اشکامو این بار، به گونه رسوندی
نه دیگه نمی خوام آروم بگیرم
دیگه نمی خوام پای تو بمیرم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:49 توسط سهیل
|
ما چقدر فقیر هستیم!
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:<<نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟>>
پسر پاسخ داد:<<عالی بود پدر!>>
پدر پرسید:<<آیا به زندگی آنها توجه کردی؟>>
پسر پاسخ داد:<<بله پدر!>>
و پدر پرسید:<<چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟>>
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:<<فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم وآنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیواهایش محدود می شود،اما باغ آنها بی انتهاست!>>
با شنیدن حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود پسر بچه اضافه کرد :<<متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!>>
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:26 توسط سهیل
|
روزگاری نو
حسنک صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:32 توسط سهیل
|
شب
خورشید تو خوابه
چشماشو بسته
شب پشت شیشه بیدار نشسته
ماهی تنگ بلور دریارو خواب می بینه
گل خشکیده ی دشت ابرارو خواب می بینه
جغد شب با شیونش داره آواز می خونه
میگه خوبی می میره
اما زشتی می مونه
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:3 توسط سهیل
|
تنهایی من
از پنجره کوچک تنهایی ام با تو حرف میزنم...
از پشت دیوارهای دل تنگی ام...
هر شب با قایق غمهایم...
در رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو میزنم...
و با چشمانی خسته به آشمان پر ستاره مینگرم...ودر فکر تو به خواب میروم...
میخوابم تا تو را در خواب ببینم...
بیشتر میخوابم تا بیشتر تو را در خواب ببینم...
اگر بدانم مردگان هم خواب میبینند...
میمیرم...
تا همیشه تو را در خواب ببینم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:35 توسط سهیل
|
یا ابن الحسن(عج)
چه انتظار عجیبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر این که چه آسان نبودنت شده عادت
فقط نشسته و میگیم خدا کند بیایی
میلاد یگانه منجی عالم بشریت
مهدی موعود(عج) بر تمامی مسلمین مبارکباد
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:17 توسط سهیل
|
بدون شرح
صدا و سیمای کشور ما
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:11 توسط سهیل
|
رفتی...
رفتی که خاطرات تو را زیر و رو کنم
رفتی که با توهم تو گفت و گو کنم
بی آفتاب سوی تو خانه،خانه نیست
آواره می کنی که تو را جستجو کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:53 توسط سهیل
|
کجاست!
دیگر اکنون خلوت آیینه را گم کرده ام خویش را در اجتماع سنگها گم کرده ام
ازدحام کینه و نفاق و دشمنی ست من میان این تراکم عشق را گم کرده ام
لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام
من ميان لحظه های تلخ و بی فرجام عمر آرزوهاي لطيفم را خدا!!!!! گم کرده ام
جستجوی من در اينجا ديگر از بيهودگيست خويش را حتی نمی دانم کجا گم کرده ام
پشت پرچين دعايم آشنايی خانه داشت آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام
يک نفر از جمعتان بايد بگويد او کجاست آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:23 توسط سهیل
|
مناجات
الهی:از آنجا که بودیم،بر خواستیم لکن به آنجا که می خواستیم نرسیدیم
الهی:اگر نه امانت را امینم،آن زمان که امانت را نهادی دانستی که چنینم
الهی:تا مهر تو اثر آمد،همه مهرها سر آمد
قصر دوستی دانی که چرا دراز است
زیرا که دوست بی نیاز است
پروردگارا:به حق آن که تو را هیچ حاجت نیست در رحمت کن برآن که هیچ حجت نیست
پروردگارا:تومان برگرفتی و هیچ کس نگفت که بردار،اکنون که برگرفتی بمگذار و در سایه لطف خود میدار
گر آب دهی نهان،خود کاشته ای
ور بست کنی بنا،خود افراشته ای
من بنده همانم که تو پنداشته ای
از دست میفکنم چو برداشته ای
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:8 توسط سهیل
|
سفر بی همسفر
سلام
من دوشنبه میرم سفر احتمالا چند روزه به تهران و اراک
دقیقا پارسال هم همین روز رفتم سفر اونم به اراک
ولی این کجا و آن کجا ....
احتمالا روز تولدم هم سفرم
البته اگه سفر هم نبودم کسی نبود که بخواد تبریک بگه
ولی خودم به خودم میگم:(بالاخره آدم باید یکم خودشو تحویل بگیره)
سهیل خان تولدت مبارک
فعلا خدانگهدار
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:44 توسط سهیل
|